X
تبلیغات
بچه های 13
تاريخ : جمعه 1392/10/13 | 10:27 PM | نویسنده : رها
سکه زندگی من شیر ندارد


اما همین خطی که مرا به تو


وصل میکند را دوست دارم...



تاريخ : جمعه 1392/10/13 | 10:23 PM | نویسنده : رها
کاش یه پرنده بودی و من واسه تو دونه بودم


شک ندارم اون موقع هم اینجوری دیوونه بودم


کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم


یه بار نگاه می کردی و اون موقع پرپر می شدم...



تاريخ : جمعه 1392/10/13 | 10:18 PM | نویسنده : رها
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پردوست! دوستهایم بنشینند آرام، گل بگویند و همه گل شنوند!

بر درش برگ گلی بگذارم، روی آن بنویسم : " خانه ی دوست اینجاست "


تا که سهراب نپرسد دیگر: خانه دوست کجاست ؟!!!!!!



تاريخ : یکشنبه 1392/07/07 | 8:18 PM | نویسنده : کلاغ مرده
قِصّـۀ مـا بِسَر رسید

کلاغه بـه خونَش نَرسید...

:(



تاريخ : سه شنبه 1392/03/07 | 11:52 PM | نویسنده : رها
تو نباشی همه پنجره ها

یه روز از شدت غم بسته میشه

تو نباشی همه آرزوهام

تو شیار غصه ها خسته میشه....خسته میشه.....



تاريخ : یکشنبه 1392/03/05 | 11:6 AM | نویسنده : رها
کلاخی ادامه مطلب واسه توست....


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1392/03/01 | 0:50 AM | نویسنده : کلاغ مرده

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن

را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها

تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که

مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست............................



تاريخ : پنجشنبه 1392/02/05 | 1:44 PM | نویسنده : رها
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از

 

 

کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد.

 

 

بنابراین شماره ی منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب دادونجواکنان گفت:

 

 

سلام.رییس پرسید:باباخونس؟صدای کوچک نجواکنان گفت:بله. رییس

 

 

گفت:میتونم باهاش صحبت کنم:کودک خیلی اهسته گفت:نه!!!

 

 

رییس که خیلی متعجب شده بودومیخواست هر چه سریعتر بایک بزرگسال

 

 

صحبت کند،گفت:مامانت اونجاست؟کودک جواب داد:بله!!!رییس به سرعت

 

 

گفت میتونم بااون صحبت کنم؟دوباره صدای کودک گفت:نه!!!

 

 

رییس به امید اینکه شخص دیگری آنجاباشدکه او بتواند حداقل یک پیام بگذارد

 

 

پرسید:آیاکس دیگری آنجاهست؟کودک زمزمه کنان پاسخ داد:بله یک پلیس!!!

 

 

رییس که گیج وحیران مانده بودکه یک پلیس در منزل کارمندش چه میکند

 

 

پرسید:آیامیتونم با پلیس صحبت کنم؟کودک خیلی آهسته پاسخ داد:نه او

 

 

مشغول است!!!

 

 

رییس گفت:مشغول چه کاری است؟کودک همان طور آهسته پاسخ داد؟

 

 

مشغول صحبت با بابا ومامان وآتش نشان است.رییس که نگران شده بود

 

 

وحتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره

 

 

تبدیل شده بودپرسید:این چه صدایی است؟صدای ظریف وآهسته ی کودک

 

 

پاسخ داد:یک هلی کوپتر!!!!!!!!!

 

 

رییس بسیار آشفته ونگران پرسید:آنجا چه خبر است؟

 

 

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج

 

 

میزدپاسخ داد:گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.رییس

 

 

که زنگ خطر در گوشش به صدا در آمده بود،نگران وحتی کمی لرزان پرسید:

 

 

آنها دنبال چه می گردند:کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته ونجواکنان

 

 

صحبت میکرد با خنده ی ریزی پاسخ داد:من!!!!!!!!!!!



تاريخ : پنجشنبه 1392/01/29 | 0:33 AM | نویسنده : رها
ادامه مطلب....


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1392/01/23 | 11:9 PM | نویسنده : رها
یوسف می دانست تمام درها بسته هستند اما بخاطر
خدا

به سوی درهای بسته دوید و

تمام درها برایش بازشد…

اگر تمام درهای دنیا هم برویت بسته بود

بدو

چون خدای تو و یوسف یکیست.


  • عادل
  • جدی